نقره طلایی

نمی دونم چرا (به قول آق فری فضانورد چرا و چگونه) بچه ها اینقدر باید از لذت هاشون دل ببرن. تو مدرسه ما خیلی کمتر ولی تو مدرسه های دیگه برای عیدشون هر معلم یک جزوه ان سوالی طرح کرده( برای آق فری ها خیلی خوبه) ولی می خواستم یک چیزی بگم. چرا همه ی ما فقط یک راه خرزدن را در پیش داریم یکی میشه آق فری که فقط حیوون خدا رو می زنه یکی هم میشه نفر آخر که لای اون جزوه را وا نمی کنه ولی فرق این دوتا چیه فقط این که اون خرزده این خرنزده همین اگه اینم خربزنه می شه آق فری(البته بی ادبی نباشه) این بشر هم برعکس همه است نامردی یاد می گیره (تنها تنها می رن فری کثیف)

<<البته جنبه شوخی داشت>>

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

سلام

من ترجیح می دادم که این رو توی خر کده بنویسم ولی گفتم که وبلاگ از حالت غمگین در بیاد.

خوب شروع می کنیم.

ما یه آق فری داریم که خودشو تو کار سوق پرواز نشون داد.همه ی بچه ها شاد و خرم بودند بغیر از آق فری. چرا؟ چون فردا امتحان داشت و می خواست بره کره. هر جا می رفت این کتاب هم با خودش می برد. خوب ما هم از این لحظات طلایی بی بهره نموندیم و کمال استفاده رو کردیم. هر جا می رفت تنهاش نمی ذاشتیم. تازه این اول کاره.

موقع سخنرانی فهمیدیم که آقا با خانواده می خوان برن فضا و به عنوان توریست فضایی از آنجا دیدن کنند. خدایی خیلی حال می ده این بشر رو اذت کنیم. مخصوصا گاهی که...

شب هم که ساعت یک دو خاموشی دادن آقا فری زود تر خوابیده بودند. ما هم تا ساعت یک ربع به سه بیدار بودیم. ولی باز ناراحتم که چرا زود خوابم برد.بعضی از بچه ها تا ساعت پنج بیدار بودند.حالا بر می گردیم سر کار آق فری.

صبح پدرشون آمدند دنبالشون تا این بشر رو ببرن امتحان بده. دنبالش گشتیم. نبود. یکی از بچه ها گفت که رفته.حالا بگرد دنبال این پلنگ صورتی!! واقعا هم خیلی بهش میاد به هر حال آقا آمدند. اینجا دو حالت وجود داره یا آقا رفته بودند فری کثیف یا...

بعد از رفتن ایشون هم ادامه دادیم. ولی یه مشکلی وجود داره. وفتی دو تا خر زن پیش هم می افتند همیشه گند می زنن؟ این آقا با یه خر خون دیگه تیم دادند و واقعا عجب ایده ی .. بود.

پ.ن من این رو بهش گفتم که می خوام در موردش بنویسم و موضوعاتش هم بهش گفتم پی فکر نکنید که آدم مزخرفی هستم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

باشه دوباره من شروع می کنم اما اجازه بدید که برای بعضی از مطالب رمز بگذارم تا بعضی از بازدید کننده ها نتونن بخونن.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

نمیدانم ولی می دانم که هر کاری یک شروع دارد یک تمام فکر می کنم عصر نوستن من در وبلاگ داره تمام می شه چون حس می کنم وبلاگ همش داره به سمت ناراحتی می ره نمی دونم اگه این فضای آتیشی درست نشه من دیگه نیستیم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

امروز از صبح سرم درد می کرد وبغل دستی ام هم اذیتم می کرد نزدیک بود باهاش دعوایم بشود.ولی بد ترین جای روز اون آخرش بود (زنگ جاوا). اولش کلی حال کردیم ولی آخرش...

آخر زنگ آقای موسوی گفت که دیگه معلممون نیست ولی بعضی وقت ها به مدرسه می آید. دیگه حسابی افسرده شده بودم و بغض گلویم را گرفته بود . آخرش هم نتونستم جلوی خودم را بگیرم و توی سرویس کلی گریه کردم .خیلی دلم برای آقای موسوی تنگ می شه ولی آقای موسوی هم حق داره چون که او هم باید زندگی خودشو بسازه.

نمی دونم چرا گاهی اوقات تمام بدبختی ها توی یک روز جمع می شوند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

و لعن الله آل کل دوبه هم زنان

نمی دانم ولی چه سودی داره برای بچه ای که بیاد دوستی ما را خراب کند حال می کنه. اما تقصیر من هم بود اصلا می خوام اعتراف کنم که تقصیر من هم بود اما هم بود نه فقط بود چرا چون سال پنجم دبستان در دوران جاهلیت یکی از بچه ها اومد و به من گفت x که دوستم بود به من گفته :((...)) من چون به x اعتماد داشتم به اون جاهل گفتم تو داری دروغ می گی این کار ها برات سودی نداره دیگه از اون موقع تا الآن باهاش یک کلمه هم حرف نزدم نزدم که نزدم اما وقتی چند روز پیش یکی از بچه ها بهم گفت x بهم گفته :((...)) من خیلی عصبانی شدم و چون بحث حق الناس این وسط بود خیلی متین دوستیم را کم کم کم کردم تا امروز که فهمیدم واقعا راست گفتم و اون فرد واقعا می خواسته دوبهم زنی کنه. واقعا ازت معذرت می خوام. بماند ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |

آخه چرا گاهی اوقات یک سری از اتفاقات زنجیره‌ای دست به دست هم می‌دهند تا یک مسئله را بد جلوه دهند. ای کاش میون این همه اتفاق یک اتفاقی رخ می‌داد که نشان دهد مسئله‌ی پیش آمده چیز بدی نبوده است و ای کاش , ای کاش های ما برآورده   می شد.چشم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط عقاب های طلایی نظرات () |


Design By : Night Skin