نقره طلایی
سلام من ترجیح می دادم که این رو توی خر کده بنویسم ولی گفتم که وبلاگ از حالت غمگین در بیاد. خوب شروع می کنیم. ما یه آق فری داریم که خودشو تو کار سوق پرواز نشون داد.همه ی بچه ها شاد و خرم بودند بغیر از آق فری. چرا؟ چون فردا امتحان داشت و می خواست بره کره. هر جا می رفت این کتاب هم با خودش می برد. خوب ما هم از این لحظات طلایی بی بهره نموندیم و کمال استفاده رو کردیم. هر جا می رفت تنهاش نمی ذاشتیم. تازه این اول کاره. موقع سخنرانی فهمیدیم که آقا با خانواده می خوان برن فضا و به عنوان توریست فضایی از آنجا دیدن کنند. خدایی خیلی حال می ده این بشر رو اذت کنیم. مخصوصا گاهی که... شب هم که ساعت یک دو خاموشی دادن آقا فری زود تر خوابیده بودند. ما هم تا ساعت یک ربع به سه بیدار بودیم. ولی باز ناراحتم که چرا زود خوابم برد.بعضی از بچه ها تا ساعت پنج بیدار بودند.حالا بر می گردیم سر کار آق فری. صبح پدرشون آمدند دنبالشون تا این بشر رو ببرن امتحان بده. دنبالش گشتیم. نبود. یکی از بچه ها گفت که رفته.حالا بگرد دنبال این پلنگ صورتی!! واقعا هم خیلی بهش میاد به هر حال آقا آمدند. اینجا دو حالت وجود داره یا آقا رفته بودند فری کثیف یا... بعد از رفتن ایشون هم ادامه دادیم. ولی یه مشکلی وجود داره. وفتی دو تا خر زن پیش هم می افتند همیشه گند می زنن؟ این آقا با یه خر خون دیگه تیم دادند و واقعا عجب ایده ی .. بود. پ.ن من این رو بهش گفتم که می خوام در موردش بنویسم و موضوعاتش هم بهش گفتم پی فکر نکنید که آدم مزخرفی هستم. ما برای چند روز تعطیل هستیم. هزار تا کار داریم که بکنیم ولی بیکاریم. می تونیم برای زبان جمعه ی هفته ی بعد بخونیم که به خاطرش نمی تونم بیام اردو. انگار دوباره باید حسرت یه اردوی نرفته ی دیگه روی دلم بمونه. ای آقا!!دلم واسه ی اون دوستی های توی اردو که همشون از سر معرفت بودن تنگ شده.دیگه اون دوستی به نظر قوی نمی یاد. شاید قوی باشه ولی هنوز خودشو نشون نداده. دلم گرفته به هر حال شب جمعه ای گفتن. اردو... چه کلمه ی باحالی. حتما توی این اردو اتفاقاتی می افته که من از اون بی بهره هستم. حنما امام زمان من رو نخواسته. ولی همیشه امیدی به خدا هست. ای آقا چه کنیم؟چند روزه که این شعر تو ذهنمه... ما پاک دلانیم و به کس کینه نداریم. یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم. ما شاخه درختیم و پر از میوه ی توحید هر ره گذری سنگ زند باک نداریم توی قطار برگشت از کاشان بودیم. یکی از معلما گفت:من از دوران دانشگاه خاطره ای جمع نخواهم کرد. چرا؟یعنی اینقدر دوره هفت ساله ی حلی شیرین بوده؟برای من که همین جوری خیلی شیرینه.خوب هر کسی که توی مدرسه اومده بهش زیاد علاقه داشته و سعی کرده که پروژه های باحال بده و همین این مدرسه رو شیرینش کرده.ما هم یه جور می خوایم اونو شیرین کنیم. ولی واقعا چرا این مدرسه اینجوریه؟ واقعا دوستی ها برای چی بوجود می یان و پایه ی آن ها بر چی هست؟ نمی دونم ولی می خوام بگم که آدم در سفر دوست های خودشو می شناسه. من در دوره دبستان یه بار مدرسم رو عوض کردم و دوست های جدیدی پیدا کردم ولی با رفتن از مدرسه این دوستی خیلی راحت تموم شد.ولی دوستی در مدرسه ای که دارم توش درس می خونم فرق داره. دوستی که در اصفهان ایجاد شد فرق می کرد.شاید پایه هاش خیلی محکم بودند. نمی دونم. ولی خاطره ای که ازش دارم خیلی شیرین است. این دوستی می تونه خیلی موفق باشه به شرطی که کسی از ما وسطش بی خیال نشه. این مدرسه هم سابقه دوستی موفق داره هم غیر موفق. باشد که این دوستی موفق باشه ولی به شرطی که کسی از این جمع بیرون نره. دیروز زمانی که با معلم های واقعا خوبمان به بازدید نمایشگاه قرآن رفتیم هیچ فکر نمی کردیم که این اردو به یکی از پر خاطره ترین اردو های عمرمان تبدیل می شود. با این که تنها ۴ ساعت بود. وقتی ساعت ٣ به مدرسه رسیدم بعضیا با کیف لوازم مارمنطقی و بعضی ها هم با کوله پشتی خالی امده بودند. معلم های زحمت کشمان هم آمده بودند تا باز اردویی در کنار هم داشته باشیم. وقتی از کنار قرفه های مختلف می گذشتیم یاد نمایشگاه دستاورد های دانش آموزیمان می افتادم که چه قدر زحمت کشیده بودم. برخی از دوستانم بودند اما حیف که یکی از ان ها در سفر بود و پیش ما نبود. می دانم که هیچ معلمی وبلاگ ما را نمی خواند و بخاطر همین می گویم که واقعا از آن ها متشکرم (واقعا واقعا) به امید اردو هایی دیگر از نوع همین اردو ها
| Design By : Night Skin |

