نقره طلایی
قرار بود جغرافی از ما بپرسه. به همین دلیل من به بهانه ی خوندن زنگ ناهار و نماز دیگه نماز رو نرفتم و درس خوندم.خدا هم یه تو سری باحال زد به سرم و جغرافی ازمون نپرسید. حالا اگه نماز جماعت رو می رفتم چی می شد؟هیچی. دوباره ازمون نمی پرسید ولی من به مقدار زیادی صواب میبردم.باید به این نکته های ریز توجه کرد. همین الآن اون یکی نویسنده بهم زنگ زد و گفت تو مدیریت نمی ره ولی من الان توی مدیریت هستم و می خوام یه چیزی بنویسم: توی تابستون با خودم قرار گذاشته بودم که با برنامه ریزی جلو برم. بااستقبال هم روبرو شد ولی موفع اجرا فهمیدم که خیلی سخته.به هر حال از همین الان می خوام دوباره برنامه ریزی کنم و با برنامه ریزی پیش برم. امیدوارم که خدا یار من باشه.راستی امسال چقدر وضعیت ما سخت شده. با کلاس زبان و مدرسه و مشق تاریخ و کنفرانس و وبلاگ دیگه وقت چه قدر می مونه؟ وقت هست ولی نه به اندازه ی پارسال و ما هم که تنبل هستیم. خدا ما رو یاری کنه چند وقت پیش مادر بزرگوار یکی از کارکنان خانه ی علم از قید و بند این دنیا راحت شد. از گناهان آن،زجر های آن،ناراحتی های آن و بدن فانی آن.داشتم فکر می کردم که اگر یک فرشته از من نگهداری نمی کرد من چی در می اومدم. از بچگی این فکر مرا به گریه می انداخت.از بچگی. حالا یه موقعیتی خوشبختانه برای من پیش اومد که من بیش تر متوجه ارزش مادر شدم و همه ی ما می دونیم که مادر یکی از بزرگترین و شاید بزرگترین(اینو نمی دونم)نعمت هایی باشه که خدا به ما داده و این نعمت یکی از دلایلی است که ما رو عاشق مادر و خدا میکنه. الآن همه ی ما می دونیم که احتیاج وحشتناکی به مادر و عشق او به خودمان داریم. ولی وقتی خدایی نکرده مادر ما از این جهان رفت و به بهشت قدم گذاشت،چجوری از غم این درد نمی میریم؟ شاید دیگه بالغ شدیم و به مادر احتیاج نداریم. اگر این طور باشد،ما منفور ترین موجود درعالم هستیم ولی این طور نیست و رفتن این فرشته به خانه ی واقعی او برای ما خیلی گران تمام می شه. ولی وقتی خدا دردی به ما می ده صبر آن هم به ما میده. خدایا متشکرم. تابستون داره تموم می شه یه ریزه دلم واسه رفقا و معلما و فضای مدرسه تنگ شده. دیگه امسال سعی دارم با برنامه ریزی پیش برم تا کارنامه ام بیست باشه البته اگه وسط راه زیرش نزنم. خدایا تو ما را یاری کن ما ملت مرده پرستیم نمی دونم چرا ولی هستیم. وقتی کسی زنده است ازش تعریف نمی کنیم و فکر می کنیم بودن یا نبودنش فرق چندانی نمی کند. ولی وقتی از دنیا رفت یا به هر دلیلی گمان بر این هست که ممکنه از دنیا بره. شروع می کنیم به یاد کردن از خوبی هاش و شمردن کارهای خوبش در دنیا. ولی وقتی گمان بر این است که ممکنه از دنیا بره به خدا می گیم که من فلان کارو میکنم تو او را از من نگیر ولی وقتی فهمیدیم چیزی نیست. انجام آن کار برای ما خیلی سخت است. ولی یه خوبی داره که قدر اون انسان رو می فهمیم. همین طور روز های خوب و بد نه نه البته برای شخص ما بد می گذرند و تنها دوست داریم خاطره های خوبمان را به یاد آوریم اما اگر به این فکر نیم که می توانیم از خاطره های بد هم پند و تجربه بیاموزیم دیگر ... هر وقت ماه رمضان ماه پر برکت شروع می شد من ١٠٠١ قول خوب و قشنگ به خودم می دادم اما وقتی ماه تموم می شد فقط یکی یا حداکثر دو تا از اونها رو درست انجام داده بودم ولی همان دوتاش هم خوبه. چند روز پیش وقتی داشتم نسخه های نهایی کتاب رو آماده می کردم یک جمله جدید اضافه کردم. گفته بود ما منتظر پند هستیم اما ته دلمان منتظر بله.
| Design By : Night Skin |

